X
تبلیغات
دوره20پرستاری آبادان

دوره20پرستاری آبادان
thebestofrole@mehr.ir 
حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد."

مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه ای هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: "نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد."

او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد." این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.
 
خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند. خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و دایم با آنها کلنجار می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد. خیلی‌ها وقتی در شرکت یا موسسه‌ای کار می‌کنند سعی دارند تک‌خوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می‌دارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است.
 
بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کله‌شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیین‌کننده بوده است.
 
بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهدشد   و به هیچ‌کس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. دیگر فرصت‌ها برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است به دست نخواهد آمد.

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 14:14 ] [ ] [ ]
باید با نام خدا شروع کنم

ی جا خوندم ک روی هر پله ک باشی خدا ی پله ازت بالاتره، ن ب خاطر این ک خداست ب خاطر اینکه دستت رو بگیره

نمی دونم واقعا مقصر واقعی این اتفاقات کیه؟ از همون ترم یک با کم کاری و لج پسرای دوره با بعضی اساتید دروس عمومی و تخصصی تقریبا همه پسرا از نعمت نمره عملی و نمره کلاسی محروم شدند

(نمره ارزشی نداره ولی یکی از دوستانم با نمره ده آموزش ب مددجو و نمره یازده کامپیوتر و نمره 7 زبان و  ک هر سه نمرات عملی و کلاسی زیادی داشتند  پیش ب سوی مشروطی رفت)

نمی دونم چرا بعضی ها چنین جواب لجبازانه و دندان شکنی ب لجبازی های دانشجویانی دادند ک ب قول خودشون هنوز دبیرستانی رفتار می کنند!!!!!!!!!!!!

شاید میخواستن بگویند ما قدرتمندیم یا شاید قانون مداری و ضوابط خواهی خود را ب رخ می کشیدن یا شاهد حق و ناحق میکردند و ترس از خدا داشتند

مسئو لین اموزش در هماهنگ کردن کلاس های دوره های مختلف و بخصوص دوره ما کم کاری میکنند و نمی دونم اگر نماینده های زحمت کش ما نبودن چ بر سرمون میومد؟؟؟؟

بعضی از پرسنل هم ک چشم دیدن بچه های دوره رو ندارن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا هم جریان حذف کردن بچه ها....

بگو زن مومن ازشون امتحان می گرفتی، وقتی نتایج رو اعلام کردی روی برد با فونت بزرگ مینوشتی فلانی و فلانی و فلانی  ب خاطر غیبت های غیر موجه از نمره امتحانشون دو نمره کسر میشود..

اینطوری هم جریمه شون میکردی و هم تو خوابگاه ها می پیچید و ابهت خودتو نشون میدادی!!!!!!!!!

جالب اینه که همین استاد در جواب اعتراض یکی از بچه های 21 گفته، از دوره شما هیچکس رو حذف نمیکنم!!!!!!!!!!!!!!!


من معتقدم تمام شادی ها و خوبی ها مون از خداست و تمام بدی ها و ضعف هامون از خودمون


پس خدا رو شکر میکنم خدا رو شکر خدا رو شکر


و برای اساتید باسواد، بزرگ و نامداری که اینهمه اذیت شون کردیم و غیبت کردیم و باهامون راه اومدن و از اشتباهات مون گذشتن از خداوند سلامتی رو آرزو مندم

اساتیدی مثل صداقت، مرادبیگی، قربانی( تازگی ها یکی دیگه از مقالات استاد تو مجله بین المللی چاپ شد) ، رستگاری و هوشیاری و ...


[ سه شنبه یکم بهمن 1392 ] [ 18:4 ] [ سجاددادگستر ] [ ]
انواع مردها
 

مردها مثل «آگهی بازرگانی هستند حتی یك كلمه از چیزهائی را كه می گویند نمی توان باور كرد


مردها مثل «كامپیوتر» هستند. 
كاربری شان سخت است و هرگز حافظه ای قوی ندارند
 
 

  مردها مثل «سیمان» هستند. 
وقتی جائی پهنشان می كنی باید با كلنگ آنها را از جا بكنی


مردها مثل «طالع بینی مجلات» هستند. 
همیشه به شما می گویند كه چه بكنید و معمولاً اشتباه می گویند.
  

مردها مثل «جای پارك» هستند. خوب هایشان قبلا" اشغال شده و آنهائی كه باقی مانده اند
 یا كوچك هستند یا جلوی درب منزل مردم

 
مردها مثل «پاپ كورن» هستند. 
بامزه هستند ولی جای غذا را نمی گیرند

مردها مثل» باران بهاری» هستند. 
هیچوقت نمیدانید كی می آیند، چقدر ادامه دارد و كی قطع میشود


مردها مثل «پیكان دست دوم هستند ارزان هستند و غیر قابل اطمینان.
 

مردها مثل  نوزاد هستند، در اولین نگاه شیرین و بامزه هستند اما خیلی زود از تمیز كردن
 و مراقبت از آنها خسته می شوید


 
انواع زن‌ها
 
 

زنها مثل اتو هستند هم مصرفشان بالا است هم زود داغ می كنند البته بدون بخارش هم بدرد نمی‌خورد.


زن ها مثل پیاز هستند ظاهر سفید و ظریفی دارند اما باطنشان اشك آدم رو در می‌آورد.


زنها مثل سكوت هستند با كوچكترین حرفی می شكنند.


زنها مثل چراغ راهنمایی هستند هر چقدر هم با آنها حرف بزنی باز هم مرتب رنگ عوض می كنند.

 

زنها مثل تخت خوابگاه هستند نو و تازه هایشان  كمیابند و كهنه هایش هم سرو صدا زیاد می كنند.

 
زن ها مثل الكل هستند دیر بجنبی همه شان می پرند.

 
زنها مثل ظرف سفالی هستند بدون رنگ و لعاب جلوه ای ندارند.
 
زنها مثل كامپیوتر هستند یك بار خودش را میگیری و یك عمر لوازم جانبی آنرا.   
زنها مثل كیك خامه ای هستند با نگاه اول آب از لب و لوچه آدم آویزان میشود اما كمی بعد دل آدم را میزند.

زنها مثل بچه ها هستند تا وقتی كه ساكتند خوبند
[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 11:11 ] [ ] [ ]
تقاضا دارم که تا آخر بخونید

ابتدا برتریهای دوره 20 که در هیچ دوره ای تمام و کمال و به این غلظت ندیدم

دانشجویان دوره 20 بخصوص ما پسران افرادی بسیار ساده، فاقد سیاست و بسیار بسیار خاکی هستیم

1.در خوبگاه هیچ گاه به خاطر سر و صدای یک هم خوابگاهی، سرپرست را وارد جریان نکرده و شکایت هیچ کسی را نزد او نمی بریم

2.در هیچ زمانی با دیدن روابط خوب بین اعضای دیگر دوره ها حسادت نمی ورزیم و آرزو نمی کنیم که شادی آنها تمام شود و ...

3.و چنان ساده ایم که اگر از یکی دلخوری داشته باشیم با او مستقیم حرف میزنیم و مشکلاتمان را چنان با صدای بلند بحث می کنیم که دیگران هم میفهمند

 

 دوستان دوره 19 هیچ وقت صمیمیت ما را نداشته اند ولی برتری های دارند که باید اینجا ذکر کنم:

1.دوستانم به هنگام امتحانات درس می خوانند، اساسی می خوانند و به وقت فراقت و بیکاری تا حدودی خوش می گذرانند، درحالی که ما همیشه در حال شوخی و خوش گذرانی هستیم

2.وقتی مسئولیتی بر دوش یک نفرشان باشد، چنان از وی حمایت می کنند که گویی همه برادر و خواهر تنی اند، همان کسانی که در روزهای عادی چنین صمیمیتی ندارند نمونه اش مراسم شهید زنده، روزی که کلاس نداشتند همه به خاطر اسم بسیج آمدند

3.آنها هیچ گاه از آزادی دادن اساتیدی مثل قربانی سو استفاده نکرده ومثلا قبل کلاس او نمی رقصیدند یا با تکیه بر مهربانی استاد با افشین هماهنگ نکردند که نیم ساعت بعد از شروع کلاس از خوابگاه الزهرا شروع به حرکت کنند

4.آنها در پی تردد بیش از حد استاد رستگاری را ناراحت نکردند و... در واقع خوب میدانند چه موقع جدی باشند و چه موقع شوخی کنند

در آخر  هم واژه متعلق به اندیمشکی ها رو به بچه های پرستاری تقدیم میکنم  

درصدر

[ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 12:6 ] [ سجاددادگستر ] [ ]

 

شعری در وصف زن ذليلان

 

 

الهــــی! به مــــــردان در خانه ات!
به آن زن ذلیلان فـــــرزانــــــه ات!
 
به آنانکه با امـــــر "روحی فداک"!
نشینند وسبـــــــــــــزی نمایند پاک!
 
به آنانکه از بیـــــــخ وبن زی ذیند!
شب وروز با امــــــر زن می زیند!
 
به آنانکه مرعــــــــــوب مادر زنند!
ز اخلاق نیکـــــــــوش دم می زنند!
 
به آن شیــــــــــــر مردان با پیشبند!
که در ظـــرف شستن به تاب وتبند!
 
به آنانکه در بچّــــــــــه داری تکند!
یلان عوض کــــــــــــردن پوشکند!
 
به آنانکه بی امــــــــــــر واذن عیال
نیاید در از جیبشان یک ریــــــــال!
 
به آنانکه با ذوق وشــــــــــوق تمـام
به مادر زن خود بگویند: مـــام (!)
 
به آنانکه دارند بــــا افتخـــــــــــــار
نشان ایزو...نه!"زی ذی نه هزار"!
 
به آنانکه دامـــــــن رفــو می کنند!
ز بعد رفــــــــویش اُتـــو می کنند!
 
به آنانکه درگیــــر ســــوزن نخند!
گرفتـــــــــــار پخت و پز مطبخند!
 
به آن قرمــــــــه سبزی پزان قدر!
به آن مادران به ظاهــــــــــر پدر(!)
 
الهـــــــــی! به آه دل زن ذلیــــــل!
به آن اشک چشمان "ممّد سبیل"(!)
 
به تنهای مردان که از لنگـــه کفش
چو جیــــــــغ عیالاتشان شد بنفش!
 
که مارا بر این عهـــد کن استوار!
از این زن ذلیلی مکن برکنـــــــار!
 
به زی ذی جماعت نما لطف خاص!
نفرما از این یوغ مــــــارا خلاص!

 

 

  


 

 

[ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ] [ 19:33 ] [ فرزادمومن فر ] [ ]
غریبه بی کس و بی آشنایم

            غریبه از خوشی ها من جدایم

                                          غریبه هستیم تاریک وسرد است

                                                                    برایم جهنمی از جنس درد است

غریبه وسعت غم تا کجا بود

          که خوشبختی دگر از ما جدا بود

                                           غریبه ناله ام از روزگار است

                                                                   که بختم اینچنین تاریک وتار است            

غریبه ایده هایی در سرم خورد

             چه سنگهایی که بر بال و پرم خورد

                                            غریبه سنگ زدن را انکار کردن

                                                                    مرا تا می توانستن خوار کردن

غریبه یاد من از یادشان رفت

             حساب خوب وبد از دستشان رفت 

                                            غریبه شاهد دردم تو بودی

                                                                    توانستی ولی تسکین نبودی

غریبه ناشناس نیستی برایم

           خوشبختی را طلب کردم برایت از خدایم

                                            غریبه آشنایان هم غریبند

                                                                     صدای حق حق من را شنیدند

ولی هرکس سرش را در لاک می کرد

                         مرا از خاطراتش پاک می کرد

                                            غریبه همه رفتند ومارا ترک کردند

                                                                      چقدر عالی رفاقت را در کردند

شعر کوششی بود نه جوشش برا همین خودم زیاد ازش خوشم نمیاد.

[ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ] [ 18:58 ] [ صادق تامرادی ] [ ]

معلم اسم دانش اموز را صدا کرد دانش اموز پای تخته رفت معلم گفت:شعر بنی ادم را بخوان دانش اموزشروع کرد:

بنی ادم اعضای یکدیگرند

که در افرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد اورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

به این جا که رسید متوقف شد معلم گفت: بقیه اش را بخوان! دانش اموز گفت:یادم نمی اید

معلم گفت:یعنی چی؟ این شعر ساده را هم نتوانستی حفظ کنی؟

دانش اموز گفت:اخه مشکل داشتم مادرم مریض است و گوشه ی خانه افتاده,پدرم سخت کار میکند

اما مخارج درمان بالاست من باید کار های خانه را انجام دهم و هوای خواهر برادر هایم را هم داشته باشم

ببخشید!

معلم گفت:ببخشید؟ همین؟! مشکل داری که داری باید شعر روحفظ میکردی مشکلات توبه من مربوط نمیشه!!!

در این لحظه دانش اموز گفت:

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند ادمی

 

[ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ] [ 21:55 ] [ ساحل نژادولی ] [ ]

شاید فردا دیر باشد!

http://www.rasekhoon.net/userfiles/Article/1389/08%20dey/04/0010397.jpg
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال

بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”

سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز

که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذ

فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “

همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “

مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “

سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه

نداشته باشد .. “

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد

افتاد .

بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود

که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟

هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید
[ سه شنبه هفدهم بهمن 1391 ] [ 19:56 ] [ ] [ ]


http://www.tajerian.ir/Uploads/NewsPics/pic1/1272118449.jpg

اون (دختر) رو تو يک مهموني ملاقات کرد و آخر مهماني، دختره رو به نوشيدن يک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روي ادب، دعوتش رو قبول کرد. توي يک کافي شاپ نشستند، پسر عصبي تر از اون بود که چيزي بگه، دختر احساس راحتي نداشت و با خودش فکر مي کرد، “خواهش مي کنم اجازه بده برم خونه…”
يکدفعه پسر پيش خدمت رو صدا کرد، “ميشه لطفا يک کم نمک برام بياري؟ مي خوام بريزم تو قهوه ام.” همه بهش خيره شدند، خيلي عجيبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ريخت توي قهوه اش و اونو سرکشيد. دختر با کنجکاوي پرسيد، “چرا اين کار رو مي کني؟” پسر پاسخ داد، “وقتي پسر بچه کوچيکي بودم، نزديک دريا زندگي مي کردم، بازي تو دريا رو دوست داشتم، مي تونستم مزه دريا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکي. حالا هر وقت قهوه نمکي مي خورم به ياد بچگي ام مي افتم، زادگاهم، براي شهرمون خيلي دلم تنگ شده، برا والدينم که هنوز اونجا زندگي مي کنند.” همينطور صحبت مي کرد، اشک از گونه هاش سرازير شد. دختر شديدا تحت تاثير قرار گرفت. يک احساس واقعي از ته قلبش. مردي که مي تونه دلتنگيش رو به زبون بياره، اون بايد مردي باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئوليت پذيره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگيش و خونوادش.

مکالمه خوبي بود، شروع خوبي هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مرديه که تمام انتظاراتش رو برآورده مي کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقيق. اون اينقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ ميشه! ممنون از قهوه نمکي! بعد قصه مثل تمام داستانهاي عشقي زيبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختي زندگي مي کردند….هر وقت مي خواست قهوه براش درست کنه يک مقدار نمک هم داخلش مي ريخت، چون مي دونست که با اينکار حال مي کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، يک نامه براي زن گذاشت، ” عزيزترينم، لطفا منو ببخش، بزرگترين دروغ زندگي ام رو ببخش. اين تنها دروغي بود که به تو گفتم— قهوه نمکي. يادت مياد اولين قرارمون رو؟ من اون موقع خيلي استرس داشتم، در واقع يک کم شکر مي خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراين ادامه دادم. هرگز فکر نمي کردم اين شروع ارتباطمون باشه! خيلي وقت ها تلاش کردم تا حقيقت رو بهت بگم، اما ترسيدم، چون بهت قول داده بودم که به هيچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم مي ميرم و ديگه نمي ترسم که واقعيت رو بهت بگم، من قهوه نمکي رو دوست ندارم، چون خيلي بدمزه است… اما من در تمام زندگيم قهوه نمکي خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز براي چيزي تاسف نمي خورم چون اين کار رو براي تو کردم. تو رو داشتن بزرگترين خوشبختي زندگي منه. اگر يک بار ديگر بتونم زندگي کنم هنوز مي خوام با تو آشنا بشم و تو رو براي کل زندگي ام داشته باشم حتي اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکي بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خيس کرد. يه روز، يه نفر ازش پرسيد، ” مزه قهوه نمکي چيست؟ اون جواب داد “شيرينه”

[ سه شنبه هفدهم بهمن 1391 ] [ 19:49 ] [ ] [ ]

به نام خدا

امروز شنبه مورخ14/11/1391 میباشد امروز یکی از روزهایی ست که همه ی بچه های پرستاری دوره بیست شاید به مدت یک ماه برای اومدنش ثانیه شماری می کردن. امروز پایان ترم سه است. واقعا باورم نمیشه سه ترم گذشت؟! به خدا انگار همین دیروز بود که وارد دانشگاه شدم چقدر لحظات عمر انسان زود سپری میشن به همین راحتی با همین سرعت که این سه ترم سپری شد ترم های بعدی هم میاد ومیره بعد همه ی ما آلبوم عکسمون را در میاریم وبا نگاه کردن به عکسهایی که هر کدومش برای ما یک خاطره ست حسرت چنین روز هایی را می خوریم ولی میبینیم که گذشته برنمی گرده پس بیاییم کاری کنیم که بعد از این از همدیگر به خوبی یاد کنیم ازکسی کینه به دل نگیریم وبا احساسات کسی بازی نکنیم به کسی بدی نکنیم واگر کسی به ما بدی کرد نادیده بگیریم. من این خاطره را الان که تو اتوبوس دارم میرم بهبهان می نویسم راستی خ شجاعی ورحیمی الان رو صندلی اونوری من خوابیده اند خوش به حالشون کاش منم می تونستم بخوابم نه ولش کن نمی خوابم بیدار می مونم ببینم خ شجاعی تو خواب راه میره بره پفک یا چیپس خ شهرویی که چند صندلی جلوتر نشسته را بخوره؟ راستی امروز  سوار مینیبوس آقای دریس شدم که قرار بود دخترا را برسونه ترمینال سوار ولی متاسفانه سر جای خ سرقلی نشستم وخ سرقلی اول با عصبانیت کوبوند تو شیشه مینیبوس بعد هم گفت که چرا سر جای من نشستید؟ منم از مینیبوس پیاده شدم وبا تاکسی رفتم ترمینال ولی به خدا یک درصد ازایشون ناراحت نشدم فقط حوصله با مینیبوس رفتن را نداشتم.خسته شدیداز خوندن این خاطره اگه جزوه درسی بود که صد دور میزدینش.

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 15:10 ] [ فرزادمومن فر ] [ ]
شاعر، خودت شعر رو نگفتی ولی هرکسی هست موفق باشه!!!!!!!!!!!!!!

من همیشه دوست داشتم که فقط گوینده مطالب درسی به دانشجویان نباشم، کسی باشم که بتونم کلیدی برای ادامه راه پرپیچ و خم زندگی در اختیارتون باشم.

همیشه یادتون باشه از امروزتون بیشترین و بهترین استفاده رو ببرید و لذت ببرید از روزهای جوانی و دانشجویی، از با هم بودن...

امروز آینده دیروز و گذشته فرداست، پس لذت ببرید و درست تصمیم بگیرید

براتون آرزوی موفقیت میکنم، همیشه در هرجا که باشید


برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی!!!

اما نترس گردوی کوچک

آنچه سیاه میشود روی تو نیست

دست آنهاست....

رستگاری 91/11/14

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 12:29 ] [ جوادصفی زاده ] [ ]
من که دل بر خوب خوبی داده ام
من که در دام صدرنگی افتاده ام
من که در دنیا غریب افتاده ام
من که تاوان خطای دیگری را داده ام

من که از غم او غمگین شدم

من که در دام او رنگین شدم
من که اسیر هر سبک،سنگین شدم
من که در دین او بی دین شدم

من که سزای بستن تهمتها به دوشم کشیده ام

من که صدای شکستن حرمتها به گوشم شنیده ام
من که بارانها بر دلم باریده ام
من که از بارانها سیلی هم ندیده ام

سیلی که ویران کند دورنگی را

سیلی که عریان کند قبر سنگی را
سیلی که بکوبد دشمن دیرین را
سیلی که بشوید تهمت سنگین را
سیلی که سیلی زند دریای نامردی را
سیلی که سیلی زند در من سردی را
سیلی که به آخر رساند دنیای دورنگی را
سیلی که به ساحل نرساند کشتی گنجی را

ب گفته ی خواهری دعای خیر به از نفرین است

نفرین کار آدمهای بدبین است
از خدا میخواهیم آنچه مخفی است
داشتن چشم دلی که خوش بین است

تا با آن ببینیم حقیقتها را

در دل بچشانیم واقعیتها را
از دل برهانیم خصومتها را
از دل برهانیم کینه و کدورتها را

در قایق دوره ی بیست سوار شویم

در آن پیام آور صد بهار شویم
چه خوب است که در پایان 4سال
در ساحل دوستی با لنگری مهار شویم

دوستان از دل نوشتم تا بدانید

نباید بدی کنیم و بد بمانیم
عزیزان قدر یکدیگر را بدانیم

تا که همچون خاطره ای زیبا بمانیم

بیست باشیم و بیستی بمانیم

قدر لحظات باهم بودن را بدانیم

که این لحظات تکرار شدنی نیست

آب رفته ب جوی بازگشتنی نیس...
خدافظ وبلاگ دوره ب_ _ی_ _س_ _ت_ _

[ جمعه سیزدهم بهمن 1391 ] [ 13:56 ] [ ] [ ]

بگم ؟

نگم ؟

چطوری بگم؟

با صدای بلند بگم؟

آهسته بگم ؟

زمزمه کنم؟

اشاره کنم؟

بانگام بهت بفهمونم؟

توچشات نگاه کنم وبگم؟

سرم را پایین بندازم وبگم؟

راه برم وبگم؟

با خنده بگم ؟

با بغض بگم؟

با گریه بگم؟

به خدا دنیا ارزششو نداره؟

اینو می خواستم بگم؟

[ جمعه سیزدهم بهمن 1391 ] [ 12:27 ] [ فرزادمومن فر ] [ ]
بچه ها دوتا از دوستام با موتور با هم تصادف کردند یکیشون فوت کرده یکیشون هم تو کماست لطفا برای اونی که فوت کرده فاطحه بخونید ودعا کنید اونیکی زنده برگرده.
[ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 ] [ 20:22 ] [ فرزادمومن فر ] [ ]

پسر پادشاه و دختر فقیر

روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده … اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد… وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم … من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت… دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند …! اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است… روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد … اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید … او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود …. که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند … یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز… اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند … شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد … سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد … پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده … همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند… که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود … در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود …! پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت ………

[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 12:59 ] [ ] [ ]
زوزه ی باد همچون ساز گیتار مترون به گوش می رسد...

باد افکارم را چو  ابرهای این آسمان به این سو و آن سو می برد

ابر و باد و خورشید وفلک همه دست به دست هم می دهند تا دست از درس برکشم!

نتوان دل به درس داد

دل به این جاده پیش رو  میدهم (مسیر بین الملل تا فلکه)

گویی فلکه مرا صدا میزند... گوید بی خیال مادران و گور بابای نوزاد باد!

بر می خیزم غرش میکنمُ و تن از این افسار می گشایم (درس خوندن زورکی)        

به مدد یارم (شجاعی) میروم و پرواز آزادی (بی خیال درس خوندن شدن)را به ارمغانش می آورم

منو او دست در دست هم  گام باگام  از این اسارت گاه (خوابگاه)دور می شویم

رهسپار جاده ای میشویم که روشنایی انتظارمان را می کشد

و باز هم فلکه... و چهارراهی... و نیز میدانی در مرکزش برای تمرکز افکار.

از هم گله میکنیمُ من از او ُ او ز من

اندکی بعد از ذکر خاطرات شیرین ولایت افسانه ایش رهسپار تخت های طالقانی میشوم

دکتر از دردم پرسیدُ   گفتم درد من از تشون است

گفت تشون کیست!؟  گفتم نمیدانم کیست!

اما دانم جاییست که دختر و پسر بچه هایش سر خروس میبرند

جاییست که محصولات بسیار اورژینال و معجزه انگیز دارد(محصولات کشاورزی=پیاز)

همان جایی که ارواحش سر انسانی را ۱۸۰ درجه می چرخانند

آن گونه که دوستم می گفت دست هایی نا پیدا آب چشمه را خون آلود میکنند

سرم را چرخاندم شخصی را در پایین تخت نقش بر زمین یافتم

آری... دکتر بیچاره غش کرده بود

ای خدا ... بارالهی...!

از چه نالم !؟؟این از ضعف پزشکان آبوودان است یا از قدرت لاینتهی این ولایت افسانه ای ؟؟ (شمابگویید)

میگذرد و روز متحان فرا میرسد...من در سالن آمفی با سوالاتی از مادر و نوزاد در دست

اولی را رد میشوم...دومی را نیز...سومی را همچنین...

تا به آخر میرسم ،در این لحظه زید علی برگه اش را میدهد

آنی نگشت برگه من نیز بر روی ان

روزها در پی هم میگذرد،خورشید میرود و مهتاب می آید

تا شبی که خبر رسد اکبری نمره ها را زده است

دوستانم در جستجوی لپ تاپ اند که مرا از خواب ناز بیدار میکنند

ای بابا خودتان را نکشید همتان پاسید شبانی تو  ماکسی ،شجاعی تو هم مینی

دوباره سر بر بالشتم می نهم ،من به رویایی میروم،من در یک جنگل سبزو قشنگ پر از گل های رنگارنگ(به گمانم تشون بود) 

شجاعی با برگه ای در دست شتابان به سویم می آمد

از من مژدگانی می خواست،در جوابش گفتم من چرا از محمودی بخواه

و اما...

در آن برگه نام من در صدر بود ،نمره ماکس کلاس از من بود

               سشنبه ۲۶/۱۰/۱۳۹۱

 

[ شنبه سی ام دی 1391 ] [ 12:30 ] [ مژگان محسنی ] [ ]

عجب روزگاریست که ...

کبری تصمیم نمیگیرد! پتروس فرار میکند! پسرشجاع ترسوشده است! لوک بدشانسی میاورد! پلنگ صورتی زرد شده است! میتی کومان استعفاداده است! ای کیوسان مدل موعوض میکند! دوقلوها دست همونمیگیرند!ملوان زبل قرص x میخورد! پینوکیو به فکرجراحی دماغ است! یوگی دوستانش را میفروشد! پت ومت پست وزارت گرفته اند!هادی وهدی قهر کردند! هایدی پدربزرگش را ترک کرد! جوجه اردک زشت پروتزکرد!شنگول ومنگول گرگ شده اند! رستم واسفندیار اسباشونوفروختن و باموتور میرن کیف قاپی!طوقی دردام اسیراست ولی خبری از زبرا نشد! کتاب خوب نامهربان شدوجای خود را به برونر داد! موهای انشرلی سفیدشد! ولی...ولی چوپان دروغگو هنوز دروغ میگوید!!

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 9:54 ] [ شهلامیرعالی ] [ ]

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد سارا...

دخترک خودشو جمع جور کرد و سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میزمعلم کشید و با صدای لرزان گفت:بله خانوم...؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد؛توی چشمان سیاه دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگم دفترتو سیاه و پاره نکن هاااااا؟

فردا مادرتو میاری مدرسه تا در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش حرف بزنم.

دختر چونه ی لرزونش رو جمع کرد بغضش رو به زحمت قورت داد و گفت:خانوم مادرم مریضه اما بابام گفته أخر ماه بهش حقوق میدن اونوقت میشه مامانم رو بستری کرد که دیگه خون از گلوش نیاد اونوقت میش واسه خواهرم شیر خشک خرید که شب تا صبح گریه نکنه اونوقت قول داده اگه پولی باقی موند واسه من دفتر بخره که دفترهای داداشمو پاک نکنم و توش مشق بنویسم اونوقت قول میدم مشقامو...

معلم صندلیشو رو به تخته چرخوند و گفت:بشین سارا...

کاسه ی اشک چشمش روی گونه خالی شد و روی تخته نوشت

 

"زود قضاوت نکنیم"

[ جمعه پانزدهم دی 1391 ] [ 20:39 ] [ ساحل نژادولی ] [ ]
سلام عرض میکنم به همه ی بروبچه های خوب دوره 20

انشاا... که همیشه شادو شنگول و سر حال باشید.

از آقای محسنی خواه بخاطر ساخت این وبلاگ تشکر میکنم و امیدوارم از این وبلاگ استفاده لازم رو ببریم و باعث صمیمیت بیشتر بین بچه ها بشه.

[ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 ] [ 11:12 ] [ مژگان شجاعی ] [ ]
باردیگر ساز کام بک می زنیم

زیر مغز خام خود جک می زنیم!

با شروع صحبت استادمان

تا به آخر جملگی فک می زنیم

باز اگر لپ تاپ او خامش شود

ما همه فریاد و دستک می زنیم

با موبایل از لای در جیم می شویم

تا اسامی خوانده شد تک می زنیم

باز اگر آن جزوه ها پنهان شود

بر سرش مردانه پاتک می زنیم

جلسه های امتحان از روی هم

یا همه دزدی و با شک می زنیم

این همه دوربین و ناظر، در خفا

صد کلک همچون وروجک می زنیم

گر کسی از بچه ها زیرآب زد

نقش او بر لوح برفک می زنیم!

آری آری محض دوستی و وفا

ما به هم دزدانه چشمک می زنیم!

آره....... مابه هم دزدانه....  میزنیم


[ شنبه هجدهم آذر 1391 ] [ 11:31 ] [ ] [ ]

تشکوه در شب




تشکوه در روز


[ چهارشنبه یکم آذر 1391 ] [ 22:11 ] [ ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اتاق گفتگوی مجازی دوره ی 20
thebestofrole@mehr.ir





امکانات وب
داستان روزانه


استخاره آنلاین با قرآن کریم


فال حافظ


فال حافظ

 Untitled Document
دریافت کد خوش آمدگویی

کد لوگو حمایتی ماه محرم

ابزار پرش به بالا

http://kodfa2.persiangig.com/info/LOGO.gif